|
|
|
|
|
خداحافظ برای همیشه...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 14:20 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره وقت کردم بیام یه یادداشت بذارم. اون هم یه یادداشت بی سر و ته مثل کارهای روزمره ام.
همه ی دوستان وبلاگ نویسم رو یکی یکی دارم از دست می دم. هرکدومشون چند بار سر زدن دیدن بروز نکردم خسته شدن و .... فکر کنم اگه صادقانه بنویسم راحت ترم: به خاطر کارهای سنگین دفتر خوابگاه هر شب از ساعت ۶:۳۰ تا حدود ۱۱:۳۰ یا ۱۲ توی دفتر کار می کنم. به زودی آزمون ارشد برگزار می شه و من احتمالا مراقب جلسه خواهم بود ( احتمالا ). درست بعد از آزمون ارشد یه امتحان شاهنامه دارم از یه کتاب سنگینی که زیاد نخوندم. ۱۶ فروردین باید یه تحقیق کامل شاهنامه رو تحویل بدم. در حالی که عملا ایام عید رو نخواهم داشت. تا آخر فروردین هم باید تحقیقی رو بدم که تمام منابعش انگلیسیه و کل مطالب رو قبل از فیش نویسی باید ترجمه کنم. این تحقیق خیلی برام اهمیت داره. ... و بالاخره فکرم شدیدا درگیر یه موضوعیه که بلا تکلیف مونده و توانایی تصمیم گرفتن ندارم. به نظر شما من باید چیکار کنم؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:19 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
تا حالا شده یه روز از خواب پاشین ببینین تمام بدشانسی های دنیا بی دلیل بهتون رو بیارن؟ برای من که این روزا همین طوریه....دیگه داره اشکم در می آد! خسته شدم!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:48 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم رب الشهدا سلام .راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم تا ننویسم.ولی احساس کردم که باید نوشت تا همه بدانند و فکر کنند و تصمیم بگیرند.آنچه میخوانید فرقهایی است که بنده پس از مدتها تامل و مشورت بین "حسین " و " حوسین" پیدا کردم.حال آنها را می شمارم تا خدای ناکرده "حوسین" را به جای "حسین(ع)" مظلوم و معصوم ننگریم .چرا که آنوقت " این ره که تو میروی به ناکجا آباد است ". ۱-اول اینکه "حسین(ع)" یکی بیشتر نیست اما "حوسین" متعدد است یعنی هر مدّاحی برای خودش یک جور "حوسین" دارد تا آنجا که گفته می شود "حوسین" این مدّاح از "حوسین" آن مدّاح بهتر است. ۲-" حسین " نماز را ولو در بحبوحه جنگ در اول وقت به پا میدارد ولی "حوسین" نماز صبح را فدای شب بیداری حوسینی خود می کند. ۳-" حسین " انسان سازی میکند و آدم میخواهد ولو یارانش خود را مصداق "وکلبهم باسط ذراعیه بالوصید" میدانند اما "حوسین" به یارانش ذکر " من کلب حوسینم" را القا نموده و بیش از این هیچ!!!! یعنی اینکه کلب میخواهد و سگ پرورش میدهد. ۴-درد " حسین " حفظ دین و شرافت انسانی است اما تمام مصائب "حوسین" خلاصه میشود در عطش و سیراب کردن بستگانش. ۵-" حسین " را باید از مطهری ها و شیخ جعفر شوشتری ها شناخت ولی "حوسین" را میشود لابلای آواز و اشعار نا عالمان و نا عارفان جست و ای بسا اهل دین و معرفت شخصیتی مثل "حوسین" را قبول نداشته باشند یا موهوم و ساخته خیال کج فهمان بپندارند. ۶-" حسین " همیشگی است و برای هر لحظه زندگی الگویی کامل است اما "حوسین" فقط ده روز از سال خودنمایی میکند و بقیه سال بهانه ایست برای دور هم آیی دوستان قدیمی. ۷-یاران " حسین " او را بنده خدا می دانند ولی حوسینیان نعره " حوسین الهی " سر می دهند. ۸-" حسین " هرگز خود را جای کسی جا نزد اما "حوسین" خود را جای " حسین " جا زده است. ۹-" حسین " تاثیر " یا حسین " را منوط به پاکی قلب و خلوص و اطاعت از خدا می داند اما "حوسین" می گوید : هر چه می خواهد دل تنگت بکن ولی " یا حوسین "فراموش نشود. ۱۰- دوستان " حسین " ناخودآگاه خون گریه می کنند اما دوستان " حوسین " خودآگاه خودزنی و مجلس گرمی می نمایند و خلاصه اعلی درجات قرب را کثرت کبودیهای سر و سینه می دانند و بس. ۱۱1-" حسین " را میشود در همه قلبها جست ولی " حوسین " مختص گروههای معدودی است که غیر از خود را فاقد حب اهل بیت می دانند و به طور ادواری دور هم جمع شده و با حرکاتی عجیب و نامأنوس وقت گذرانی می کنند. ۱۲-با معیار " حسین " در هر زمانی می شود کربلایی و کوفی را شناخت ولی " حوسین " حامل چند اسم و واقعه است و بس .آن هم در ظاهر. ۱۳-" حسین " سحرگاهان با ناله های آسمانی خود بر روی سجاده عشق حلقه اتصال شب روز میشود ولی "حوسین " سحرها...... توضیح :ذکر آخر مجلس بعضی از مجالس حوسینی ۱۴ – " حسین "مشعل دار عقلانیت الهی و عبودیت است اما " حوسین " بسیاری از کارهای خود را به نام "عشق حوسین " توجیه می کند و همه مبانی عقلی و شرعی را کنار می نهد و تکلیف را از دوش حوسینیان بر می دارد . ۱۵-در ظهر عاشورای حسینی فقط صدای " الله اکبر ...حی علی الصلوه "شنیده می شود اما در عاشورای حوسینی نعره های " حوسین حوسین " به جنگ اذان می آیند. ۱۶-عاصیان به مجالس " حسین " برای توبه و شفاعت می روند اما در مجالس حوسینی گنه کاران برای مجلس داری به نحو دلخواه قدم می گذارند . ۱۷-اگر از فقهای دین از مجالس حسینی بپرسیم بدن هیچ شرطی میگویند: " احسن الاعمال " ..اما اگر از مجالس حوسینی بپرسیم میگویند : " اگر وهن دین نباشد!!!! " ۱۸-حرارتی که از " حسین " در قلبهاست << لن تبرد ابدا >> می باشد اما حرارت حوسینی پس از یک شور حوسینی فروكش کرده و مبدل به شب خاطره و تعریف جک و قهقهه می شود. ۱۹-همت مجالس حسینی کسب معرفت و شعور است ولی تلاش حوسینیان تنظیم بهتر صفها و همسانی ضربات و بالا و پائین پریدن ها و شدت بیشتر شور. ۲۰-برای سوزاندن حسینیان موسیقی و آهنگ لازم نیست اما حوسینیها تا سبک نوحه معلوم نشود که " پاپ " است یا چیز دیگر حال خوشی پیدا نمی کنند. ۲۱-در مجلس حسینی اشک حرف اول را میزند اما در مجلس حوسینی نعره و فریاد. ۲۲-" حسین " حسینیت خود را حفظ نمود حتی زیر گام اسبها و خنجر کین دشمنان اما " حوسین " زیر ذره بین معرفت و امام شناسی خود را می بازد . ۲۳-" حسین " همیشه " حسین " است اما " حوسین " گاهی اوقات " حیسین " می شود و چه بسا " سین " باضافه یک سکسکه بعدش!!!!!!!!. ۲۴-" حسین " برای شنوانیدن حرفهایش به چیزی نیاز ندارد اما " حوسین " برای جلب توجه بیشتر به بوق و کرنا و طبل و علم و کتل دست می یازد . ۲۵-" حسین " شخصیتی است جهانی و همه آزادگان او را مقتدای خود میدانند اما " حوسین " فقط موضوعی است برای بعضی از مجالس که نه تنها عمومی نیست بلکه مشروعیت آنها محل اشکال بسیاری از بزرگان است. ۲۶-در مجالس حسینی غریبه تازه وارد با آشنای قدیمی هیچ فرقی ندارد و در یک سطحند اما در مجالس حوسینی تازه وارد ها مشکوکند و عجیبند و نباید در جایگاه قدیمی ترها بایستند. ۲۷-" حسین " برای حفظ دین جدّش با فریاد رسای << یا سیوف خذینی >> به سوی شهادت شتافت اما " حوسین "دین را به زیر ضربه های کج فهمان می فرستد تا خود بماند. ۲۸-عاشقان " حسین " خودشان را برای " حسین " می خواهند ولی مریدان درویش مسلک " حوسین" او را بهانه ای کرده اند برای خود خواهی ها و هوسهایشان . ۲۹-آنکه در عاشورای محرم سال 61هجری در کربلا بود " حسین " بود نه " حوسین ". ۳۰-.................؟؟! با تشکر از نشریه ی الکترونیکی طاووس به نقل از منبع: http://tavoos.mihanblog.com/1384/11/Default.aspx |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:1 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:23 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:14 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:3 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
کسی که گفت به گل نسبتی است روی تورا فزود قدر گل و کاست آبروی تو را گرم بیایی و پرسی چه بردی اندر خاک ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را این شعر بخشی از تصنیف "از من چرا رنجیده ای" از آلبوم "تازه به تازه" ی علیرضا افتخاریه. اسم شاعرش رو نمی دونم. به هرحال گفتم که سرقت ادبی محسوب نشه.... این دو بیت رو چقدر دوست دارم.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:21 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی مثل پله برقی است! وقتی بالا می روی نمی دانی چه چیزی انتظارت را می کشد. وقتی با صحنه ی بالا روبرو می شوی می بینی هیچ فرقی با آن پایین نداشت.
وقتی هم پایین می روی فکر می کنی موقعیت وحشتناکی در انتظارت است. پایین که می رسی پهنه ای را می بینی که به جلو و این سو و آن سو راه دارد. *** کاش گذر از رویدادهای زندگی به سادگی ایستادن روی پله برقی بود. *** دیروز توی اتوبوس انقلاب به سمت پشت ایستاده بودم(خلاف جهت حرکت اتوبوس). انگار دوست نداشتم بروم! *** بعد از دادن چهار امتحان سنگین و نفس گیر پشت سر هم چقدر قدم زدن در خیابان می چسبد. *** چقدر دوست دارم بروم و برنگردم....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:43 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو را ببینه... *** واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو را ببینه حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو را ببینه... خودخواهی محض. مگه نه...؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:40 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
...که دلم می خواهد بروم. غروب که می شود ناخودآگاه دلم می گیرد. دلم می خواهد همه ی غم ها را به آغوش بکشم و تا بی نهایت بروم و تا بی نهایت سکوت کنم. دلم می خواهد تا دوردست ها را قدم به قدم پیش بروم تا اوج غریبگی... تا اوج ناآشنایی. غروب که می شود دلم برای خورشید می سوزد که در خون غرق شده است. درست مثل دل من. غروب که می شود دلم برای دیدنت تنگ می شود. و چقدر در آن لحظه دلم می خواهد ببینمت و دست هایت را در دست بگیرم. می دانم که هر لحظه با منی. می دانم که حتی ثانیه ای تنهایم نمی گذاری. اما من نمی بینمت... صدایت را نمی شنوم. کاش صدایت را می شنیدم. کاش اقلا حضورت را گرم تر از این می فهمیدم. غروب که می شود دلم می گیرد. دلم می خواهد در هوای سرد زمستانی که هنوز رنگ و بوی برگ های رنگارنگ پاییزی را دارد با دسته دسته ی کلاغ ها همراه شوم و تا دوردست ها در تاریکی غروب پرواز کنم. و بر برهنگی درخت ها و بر هوایی که بس ناجوانمردانه سرد است مرثیه بخوانم. غروب که می شود دلم می خواهد همصدا با ابر های های گریه کنم و دامنم را میزبان قطرات اشک هایم. غروب که می شود دلم می خواهد با موسیقی غم انگیز طبیعت هم نوا شوم. دلم می خواهد بخوانم. دلم می خواهد بخوابم. دلم می خواهد بخوابم... بخوابم... بخوابم.... و تو همزمان توی روشنایی هستی. لبخندزنان به من می نگری و بر عجز من می خندی و برایم دعا می کنی. از خودت می خواهی کمکم کنی. به همان اندازه برایم دعا می کنی که خودم برای خودم دعا نمی کنم. می دانم و می دانی که مدت هاست چیزی را برای خودم نخواسته ام. غروب که می شود با نوای دل انگیز الله اکبرت ناخودآگاه دلم پر می کشد و در آن لحظه چقدر دلم می خواهد ببینمت و دست هایت را در دست بگیرم و می دانم که هر لحظه با منی. می دانم که حتی ثانیه ای تنهایم نمی گذاری. غروب که می شود به یادت می میرم...می میرم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 18:38 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان
به گونه ای آشنا مشکوک است. و پاییز در حیاط دانشکده ی ادبیات در حضور ابرهای مردد فرو می ریزد. * کاردها در غیاب تو دیری است از غلاف درآمده اند و خون تردید گل های اطلسی را فرو پوشانده است. لبخندهای زلال تو آیا امشب - در این هوای مشکوک - چگونه تاویل می شوند؟!
از مجموعه ی: "رنگ از رخ تمام قلم ها پریده است" دکتر کاووس حسن لی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:25 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزها گذشت...
روزها گذشت و قلب پاک آینه همچنان در انتظار لحظه ی حضور مانده است روزها گذشت و سایه های سبز انتظار مثل قبل ها هنوز پا به پای قلب های منتظر دویده اند.... صبح ها که می رسد پنجره شکفته در حصار خانه ها رو به سوی آیه های بی نهایت افق نفسش شماره می زند... آب در سماع موج های نقره ای زیر نورپاشی طلای آفتاب منتظر به راه توست. روزها گذشت.... ای مسافر قشنگ لحظه های سبز! ای همیشگی ترین طلوع صبح! ای ستاره ی بلند آسمان زندگی... بیا! چشم من به راه توست. روزها گذشت... قلب من همیشه سوخته همیشه منتظر رو به سوی آینه رو به سوی عشق دست ها به سوی آسمان از تمام روزهای زندگی به حضور ناب "تو" فکر می کند.. روزها گذشت... قلب من نهیب می زند: که هان! اشک های حسرتت را پاک کن! گذشته ها گذشت.... سروده شده در ۲۱/آبان/۱۳۸۴ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 19:40 توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|||
|
برای این که یه ذره بخندین و دلتون وا بشه یکی از شعرهایی رو که البته متعلق به شهریور هشتاد و چهاره رو توی وبلاگم میذارم.... این از اون آشفته گویی های قبل از کنکورم بود! زیاد جدی نگیرین!به قول شاعر:
مثل سایه در به در مثل موج خسته ام مثل عشق پرشرار مثل قفل بسته ام بی تو در تمام عمر غیر خواب غیر شعر چیز دیگری نداشت این دل شکسته ام در شرار التهاب ...در غروب انتظار از شعور و شعر و شمع پاک دل گسسته ام بی تو حبس این دیار ...بی تو ظلمت این غروب با طلوع ماه تو از حضور رسته ام چشم من به راه توست در تمام لحظه ها همنشین ساعتم منتظر نشسته ام
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 19:7 توسط تارا
|
|
||||